تبليغاتX
::. بی تو تنهام .::

بی تو تنهام

: درباره وبلاگ

 


 

: منوی اصلی

 

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
 

 

: نوشته های پیشین

 

اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
مهر 1385
شهریور 1385

 

: پیوندها

 

زیر بارون
.:: قالب های رایگان ::.

 

: موسیقی

 


 

: لینک باکس

 

 
 

: طراح قالب

 

قالب های رایگان برای بلاگفا به همراه 400 کد جاوا

 
 

تنهام نذاررررررر!!!!!!!!

| +| نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385 توسط سپیده کوچولو  |   |  ارسال به دوستان
 

کاش ميشد با تو باشم حتي توي رويا من تو رو دوست دارم اندازه ي دنيا دلش ميگيره آسمون براي من که تنهام دوباره قطرهاي اشک من ميريزه دونه دونه روي گونه هام اگه تو نباشي يا ازم جداشي سخته ديگه زندگي برام چشمهاي نجيبت وقتي ازم دورن اميدي ندارم به شبهام براي ديدنت هر لحظه پريشونم تو بيا قدرم بدون اي همزبونم منم مجنون اون نگاه پاک تو نگاهم کن نگاهت قبله گاه اين دله منه وجودت مرحمي براي قلبم هست

 

| +| نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385 توسط سپیده کوچولو  |   |  ارسال به دوستان
 

به چشمانت بیاموز که هر کس ارزش دیدن ندارد
به دستانت بیاموز که هر گل ارزش چیدن ندارد
به قلبت بیاموز که هر کس کنج آن جای ندارد
و بیاموز که

آبی بودن عشق می خواهد

| +| نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385 توسط سپیده کوچولو  |   |  ارسال به دوستان
 

وقتي از تو مينويسم از فكر كردن باز ميمانم

وقتي از تو مينويسم در خيال فرو ميروم

وقتي از تو مينويسم نوشتن را فراموش ميكنم

وقتي از تو مينويسم عاشقتر ميشوم

براي تو مينويسم تا اندكي بيش با تو باشم

وقتي با تو هستم دنيا برايم زيباست

با تو بودن براي من دنياست

تو را خواستن غرور را شكستن است

تو را خواستن عشق را پذيرفتن است

تو را خواستن درك روياهاي باورنكردني است

و من تو را ميخواهم اي افسونگر شبهاي تنهايي من

 

| +| نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385 توسط سپیده کوچولو  |   |  ارسال به دوستان
 
 به نام اولين و آخرين!

 

 

 خداحافظ همين حالا

 

 همين حالا که من تنهام

 

 خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شدن چشمام

 

  خداحافظ کمی غمگين

 

 به ياد اون همه ترديد

 

 به ياد آسمونی که من رو از چشم تو مي ديد

 

 اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت سادس

 

  نه اينکه ميشه باور كرد دوباره آخر جادست

 

 خداحافظ واسه اينکه نبندی دل به روی روياها

 

 بدونی بی تو و با تو همينه رسم اين دنيا

 

 خداحافظ

 

            خداحافظ

 

                       خداحافظ  همين حالا 

| +| نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385 توسط سپیده کوچولو  |   |  ارسال به دوستان
 
دستای تو

دستای تو

 

 

ای که بی تو خودمو

تک و تنها می بینم

هر جا که پا می ذارم

تو رو اونجا می بینم

 

یادمه چشمای تو

پر درد و غصه بود

قصه غربت تو

قد صدتا قصه بود

 

یاد تو هر جا که هستم با منه

داره عمر منو آتیش میزنه

 

تو برام خورشید بودی

توی این دنیای سرد

گونه های خیسمو

دستای تو پاک می کرد

 

حالا اون دستا کجاست

اون دو تا دستای خوب

 

چرا بی صدا شده

لب قصه های خوب

 

من که باور ندارم

اون همه خاطره مرد

عاشق آسمونا

پشت یک پنجره مرد

 

آسمون سنگی شده

خدا انگار خوابیده

انگار از اون بالاها

گریه هامو ندیده


 

| +| نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385 توسط سپیده کوچولو  |   |  ارسال به دوستان
 

من و تو

 

منو تو با همیم اما دلامون خیلی دوره

همیشه بین ما دیواره صد رنگ غروره

نداریم هیچ کدوم حرفی که بازم تازه باشه

چراغ خنده هامون خیلی وقته سوت و کوره

 

هم صدای بی صداییم،باهم و از هم جداییم

خسته از این قصه هاییم،هم صدای بی صداییم

نشستیم خیلی شبها قصه گفتیم از قدیما

یه عمره وعده ها افتاده از امشب به فردا

تمام وعده هارو دادیم و حرفارو گفتیم

دیگه هیچی نمی مونه برای گفتن ما

 

 

گل های سرخمون پوسیده موندن توی باغچه

دیگه افتاده از کارساعت پیررو طاقچه

گل های قالی رنگ زرد پاییزی گرفتن

اونام خسته شدن از حرف هر روز تو و من

| +| نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 توسط سپیده کوچولو  |   |  ارسال به دوستان
 
 

هرگزدستي رونگيروقتي قصدشكستن قلبش روداري...هرگزنگوبراي هميشه وقتي مي دوني جدامي شي...هرگزنگودوست دارم وقتي حقيقتابه اون اهميتي نميدي...درباره یه احساسات سخن نگو  اگه واقعا  وجود  نداره... هرگزبه چشمي نگاه نكن وقتي قصددروغ گفتن داري...هرگزسلامي نده وقتي مي دوني خدافظي درراهه...هرگز به كسي نگو تنها  اوست وقتي درفكرت به ديگري فكرمي كني...واگركسي را دوست داري به اين آسوني ازدست نده شايد هيچ وقت كسي روبه اين اندازه دوست نداشتي...

 

 

| +| نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 توسط سپیده کوچولو  |   |  ارسال به دوستان
 

می خواستم امشب یه چیزی بنویسم

ولی هر چی سعی کردم نتونستم چیزی بنویسم

نمی دونم چرا نتونستم چیزی بنویسم

انگار یه چیز یا یه حسی نمی ذاشت که بنویسم

هی تو دلم به من می گفت تا کی می خوای

این حرف ها رو بنویسی خلاصه

هر کاری می کنم نمی تونم چیزی بنویسم

که جالب باشه ولی یه چیزی میگم

آویزه گوشتون باشه هیچ وقت عاشق کسی نشین

 

دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد

اين دختره يه دوست پسري داشت

كه عاشقه اون بود

دختره هميشه مي گفت اگه من

چشمامو داشتم و بينا بودم

هميشه با اون مي موندم

يه روز يكي پيدا شد كه

به اون دختر چشماشو بده

وقتي كه دختره بينا شد

ديد كه دوست پسرش كوره

بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو

پسره با ناراحتي رفت و

يه لبخند تلخ بهش زد و گفت

مراقب چشماي من باش

 

| +| نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385 توسط سپیده کوچولو  |   |  ارسال به دوستان
 
دلتو دزدیدم بهترینم

خنده آدم ها هميشه از دلخوشي نيست

گاهي شكستنه دلي كمتر از آدم كشي نيست

گاهي دل اينقدر تنگ ميشه كه

گريه هم كم ميياره

يك حرف ساده هم گاهي چقدر غم ميياره

 

يه روز عشقت رو دزديدم

و براي اينكه جاش مطمئن باشه

اون رو تو قلبم قايم کردم

اما نمي دونستم كه يه روز

براي اينكه اون رو پس بگيري

قلبم رو مي شكني !...

| +| نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385 توسط سپیده کوچولو  |   |  ارسال به دوستان
 


This Template Designed By  Mahdi-K
All Rights Reserved